نام داستان: خاطرات یک روز در باغ وحش
 
نویسنده : الیکا آقا سردار
دبستان نیکا   پایه دوم
به نام خدا
چهار سال پیش من و خانواده ام به یک باغ وحش در شهر سندیگو رفته بودیم . دایی ام بلیط تهیه کرد و وارد باغ وحش شدیم . به پیشنهاد من اوّل به دیدن قفس پاندا رفتیم .
صف طولانی بود، بعد از یک ساعت موّفق به دیدن پاندا شدیم ، به نظر من پاندا یکی از بانمک ترین حیوان در دنیا است .
بعداز دیدن پانداها به قفس زرافه رفتیم . در آنجا بچّه زرافه دیدیم . ازمادربزرگم پرسیدم : )) چرا نرده ی قفس زرافه ها کوتاه است؟((. مادربزرگم جواب داد :( بهتر است از مسئول اش بپرسیم) .
او گفت:( زرافه ها نمی توانند زانو شان را زیاد خم کنند).
قفس بعدی مربوط به حیوان تنبلی به نام کوآلا بود . این حیوان در استرالیا بسیار هستند . همیشه به درختان آویزان هستند . سپس وارد تونلی شدیم که پراز ماهی های دریا واقیانوس بود .
من از تماشای ماهی ها بسیار لذّت بردم . سپس به قفسی رسیدیم که به ایرانی بودنم افتخار کردم .
درآنجا پلنگی بسیار زیبا که زادگاهش را ایران نوشته بودند دیدم . بدنی تنومند وقوی داشت . سپس به قسمت پرندگان رفتیم ، به نظر من یکی از زیبا ترین پرندگانی که من دیده بودم فلامینگو است .
رنگی بسیار زیبا ، وپاهایی کشیده ، ونوکی خمیده شکل داشت. پرندگان دیگری که در آنجا دیدم : طوطی ، طاووس ، شاهین ، عقاب ، شتر مرغ و .......
بعد از آنجا به قسمت حیوانات درنده رفتیم . قفس شیرها بسیار بزرگ وترسناک بود . شیرهای نر یال دارندو این فرق آنها با شیر های ماده است .
من در آنجا متّوجه شدم که چندین نوع خرس در دنیا وجود دارد.
ساعت 2 بعد از ظهربود . همراه خانواده برای خوردن غذا به رستوران باغ وحش رفتیم . پس از صرف غذا به قسمت حیوانات قطبی رفتیم . در آنجا خرس وپنگو ئن و فک دریایی بود .
خرس های قطبی هنگامی که وارد آب می شوند ، رنگ پوستشان از سفید به زرد تغیر می کرد.
پنگوئن ها بسیار با نمک راه می رفتند . قفس آنها پراز یخ وبرف بود . آنها روی برف ها سر می خوردند و به داخل آب می رفتند . فک های دریایی بسیار بازیگوش بودند.
آخرین جایی که رفتیم قفس فیل ها بود . قفس فیل ها از همه ی قفس ها بزرگ تر بود . فیل ها با تنه ی درختان بازی می کردند . آنها هندوانه ی کامل را داخل دهان شان می گذاشتند . من وقتی آنها را می دیدم. احساس آرامش می کردم.
ساعت 5 عصر بود من وخانواده ام پس از گذراندن یک روز خاطره انگیز در باغ وحش به خانه برگشتیم.

 
   
   

نام داستان:دختری با آرزوهای بزرگ

نویسنده: سانیا زاهدی

دبستان نیکا پایه دوم

یکی بود و یکی نبود . دختر هشت ساله ای در شهر تهران زندگی می کرد . ساعت هشت یکی از شب های زمستان ، ندا مشغول جمع کردن کیف مدرسه اش بود که صدای مادر  را شنید .

مادر به او گفت تا دو روز مدرسه ها تعطیل است . ندا با تعجّب به آشپزخانه رفت و پرسید : (( چرا مادر ؟)) . مادرش گفت : (( به دلیل آلودگی هوا ، بچّه های مدارس ابتدایی نباید در هوای آزاد باشند)) . ندا با غصّه کنار تختش نشست .

چون بازی کردن و درس خواندن را خیلی دوست داشت . او نزد پدرش رفت و پرسید: (( برای حل این مشکل چکار کنیم ؟من چکار می توانم انجام بدهم که هوا از این بیشتر آلوده نشود ؟)) .پدر گفت : (( من می دانم که تو خودت اگر کمی فکر کنبی حتماً راه حلش را پیدا می کنی )) . ندا آن شب خیلی فکر کرد . او تا نیمه های شب بیدار ماند و برای رئیس جمهور نامه ای نوشت چون رئیس جمهور مهم ترین فرد شهر است . او می تواند کاری بکند .بعد به پدر گفت : ((من برای رئیس جمهور نامه ای نوشتم )) . پدر گفت : (( ندای عزیزم فردا صبح راه می افتیم و به طرف دفتر رئیس جمهور می رویم )) .

صبح روز بعد پدر ندا را از خواب بیدار کرد . ندا دست و صورتش را شست ، لباسشر ا به تن کردو کمی غذا به همراه نامه در کیف پدرش گذاشت و به طرف پارکینگ رفت . پدر می خواست سوار ماشین شود که ندا گفت: (( من در نامه گفتم که از وسایل نقلیّه  ی عمومی استفاده کنیم )) . پدر بههوش دختر خوبش آفرین گفت . آن ها با هم به طرف ایستگاه اتوبوس رفتند و سوار اتوبوس شدند .  در راه ندا از شیشه ی ماشین به بیرون ، فقط  دوده ، کثیفی و سیاهی می دید .

با این حال که رفت و آمد نصف پلاک ها برایشان ممنوع بود ، کلّی ماشین تک سرنشین در خیابان دیده می شد .

در راه پدر خوابش برد و از ایستگاهی که باید پیاده می شدند جا ماندند .وقتی ندا پدرش را از خواب بیدار کرد دو ایستگاه از مقصدشان گذشته بودند . البّته راهشان دورتر شده بود . پدر به ندا گفت : (( باید سوار مترو بشویم )) . ندا تا به حال سوار بر مترو نشده بود . پس بنا به این دلیل برایش خیلی جذاب بود . وقتی به مترو رسید ، ندا از پدرش پرسید : (( چطور سوار مترو می شویم ؟ )) . پدر گفت : (( اوّل از چند پلّه پایین می رویم ، بعد در صف بلیط قطار می ایستیم و بعد راهمان را از روی نقشه ها پیدا می کنیم و سوار قطار می شویم )) .

ندا وقتی داشت از پلّه ها پایین می رفت به این فکر افتاد که چون روز آلوده ای است ، صف بلیط باید خیلی شلوغ باشد . اما وقتی رسید دید که صف بلیط خیلی خلوت است . او خیلی ناراحت شد که هیچ کس به فکر هوای پاک برای بچّه های امروز و آینده نیست .

پدر بلیط را گرفت و راه را اتخاب کرد .ندا و پدرش رو صندلی نشستند . دختری با مادرش کنار آن ها نشستند . ندا به او لبخندی زود و پرسید : (( تو اینجا چکار می کنی ؟ )) . او گفت : (( من کسی را  ندارم که از من راقبت کند . برای همین مجبور هستم که برای کار مادرم به آلوده ترین قسمت شهر بروم )) . قطار آمد . آن ها کمی با هم صحبت کردند و فهمیدند در یک کلاس هستند .

ندا از نامه ای که نوشته بود برای دوست جدیدش تعریف کرد . وقتی ندا و پدرش به مقصد رسیدند . دختر ها باید از همدیگر خداحافظی می کردند . هنگام خداحافظی دوست ندا برای او آرزوی موفّقیت کرد و گفت : (( امیدوارم رئیس جمهور نامه ی تو را بخواند و من دیگر مجبور نباشم به جای مدرسه به اداره ی مادرم بروم )) . ندا و پدرش از ایستگاه مترو بیرون آمدند و تا دفتر رئیس جمهور قدم زدند .

واقعاً راه رفتن در این هوای آلوده ی مرکز شهر نفس گیر بود . در همین لحظه اتوبوس بزرگی از کنار آن ها رد شد و ندا با تعجّب دید که دود سیاه و بدبویی از اگزوز اتوبوس خارج می شود .

از پدرش پرسید : (( پدر واقعاً این وسیله ی نقلیّه ی عمومی که در این هوا باید به مردم کمک کند ، چرا انقدر دود می کند ؟ )) .

پدر جوابی نداد و با تأسف سری تکان داد . سپس به آرامی گفت: (( امیدوارم نسل شما از نسل ما بیش تر به فکر هم شهری هایشان باشند )) . به نگهبانی ورودی دفتر رئیس جمهور رسیدند . داخل ساختمان نگهبانی شدند . پدر به ندا گفت : (( دخترم خودت جلو برو و دلیل اینجا آمدنت را بگو )) . ندا آرام آرام نزدیک میز نگهبان شد و سلام کرد . نگهبان پرسید : (( چکار داری خانم کوچولو ؟)) . ندا گفت : (( من نامه ای برای رئیس جمهور نوشتم و می خوام خودم آن را به ایشان بدهم )) .

نگهبان لبخندی زد و با مهربانی گفت : (( خودت که نمی توانی ، امّا اگر نامه ات را به من بدهی ، آن را به همکارانم می دهم و آن ها نامه را به دست آقای رئیس جمهور می رسانند )) .

ندا غمگین شد . نگهبان به او اطمینان داد که نامه را می رساند . ندا به پدرش نگاهی کرد و پدرش به او اشاره کرد که نامه را تحویل بدهد . نگهبان نامه را گرفت و گوشه ای گذاشت .

ندا و پدرش خداحافظی کردند و از ساختمان خارج شدند . در  راه برگشت ندا به این فکر می کرد که نامه هیچ وقت به دست رئیس جمهور نمی رسد . پدرش دلیل نگرانی ندا را فهمید . به او گفت : (( تو تمام تلاش خودت را کردی . نتیجه اش را به خدا واگذار کن )) .

چند هفته گذشت و خبری نشد . ندا که از گرفتن جوابی از طرف رئیس جمهور نا امید شده بود ، ماجرای نامه را فراموش کرد . دو ماه بعد ، یک روز که ندا از مدرسه به خانه آمد ، مادرش به  او گفت : (( دخترم نامه ای برایت رسیده است )) .

ندا پرسید : (( از کجا ؟ )) . مادر گفت : (( از دفتر رئیس جمهور )) . ندا خیلی ذوق زده شد . باورش نمی شد که جواب نامه اش آمده باشد . مادر نامه را به ندا داد . ندا  نامه را خواند و از خوشحالی جیغ کشید . مادرش پرسید : (( مگر در نامه چی نوشته بود ؟ )) . ندا گفت : (( از من دعوت کردند تا با آقای رئیس جمهور دیدار کنم )) .  چند روز بعد ، در تاریخی که در نامه مشخص شده بود ، ندا با پدر و مادرش به دفتر رئیس جمهور رفتند و از آن ها استقبال شد .

آقای رئیس جمهور از ندا برای حرف های خوبی که در نامه اش گفته بود ، تقدیر کرد و به او جایزه داد . به پدر و مادرش برای داشتن دختری با هوش و پر تلاش تبریک گفت و از آن ها تشکّر کرد . از ندا برای شرکت در برنامه های جلو گیری از آلودگی هوا ، آموزش بچّه ها و بزرگ تر ها و نوشتن کتاب ها و مقاله هایی برای مبارزه با آلودگی هوا دعوت شد .

او در سال ها ی بعد کار های مفیدی برای رسیدن به اهداف بلندش انجام داد .

(( این داستان آرزوی نویسنده ی کوچکی است که می خواهد به واقعیت تبدیل شود .))

 

 
   
   

نام داستان: خواب بد فوندو

نام نویسنده النا سینا 

دبستاننیکا   پایه ی دوم ابتدایی

روزی بود و روزگاری . فیلی بود که اسمش فوندو بود . فوندو تنها فیل جنگل بود که خرطوم نداشت . فوندو داشت قدم می زد که آقا شیر را دید وگفت : (( تو که شیر جنگلی، از همه تو قوی تری ، به من یک خرطوم می دهی ؟)) .

آقا شیر گفت: (( در عوضش تو به من چی می دهی ؟)) .

فوندو گفت : ((

آقا شیر گفت : (( کسی آبنبات های بی ارزش تو رو نمی خواهد )) .

این دفعه رفت سراغ خرگوشه و گفت : (( تو که به این نازی هستی به من یک خرطوم می دهی ؟)) .

خرگوشه گفت : (( در عوضش تو به من چه می دهی ؟)) . فوندو گفت : (( من هم آبنبات گریه می کنم و به تو می دهم )) . خرگوش کوچولو گفت : (( آبنبات های بی ارزش تو چه به درد من می خورد ؟ )) .

فوندو و این دفعه رفت سراغ مرغابی و گفت : (( تو که شناگر خوبی هستی به من یک خرطوم می دهی ؟)) .

مرغابی گفت : (( تو به من چه می دهی ؟)) . فوندو گفت : (( من هم به تو آبنبات های خومزه می دهم )) . مرغابی گفت : (( آبنبات های تو به درد من نمی خورد ؟)) فوندو دیگر از این کار خسته و نا امید شده بود .

ناگهان مادرش گفت : (( فوندو بیدار شو !!! مدرسه ات دیر شده !!)) .

فوندو گفت : (( خدای آسمان ها ممنونم که به من سلامتی دادی )) .

او به خوبی و خوشی به مدرسه رفت و با دوست هایش بازی کرد و خیلی م خوشحال بود که سالم و سلامت است .

نتیجه گیری

سلامتی از هرچیز دیگری در دنیا با ارزش تر است .

 
   
   

نام داستان: چرا هوا تاریک می شه؟

نویسنده : آیدا ایمانی

دبستان نیکا پایه اول

یکی بود و یکی نبود. غیر از خدا هیجکس نبود.              

یک قصر باشکوه و زیبایی بود که توش یک مرد و یک زن زندگی می کردند. آنها بچه داشتند. یک روز نزدیکای غروب آفتاب بود.دختر کوچولو نگاهی به مامانش کرد و گفت :چرا هوا تاریک می شه؟مامانش گفت:چون صبحها وقتی که آدم می ره کار می کنه باید بعدش استراحت کنه و بعد مامان به اتاقش رفت و خوابید. دختر کوچولو به اتاقش آمد و گفت : من دوست ندارم بخوابم ولی باید از کی کمک بگیرم؟

اون گفت حالا که مامان و بابا خوابند باید چکار کنم ؟رفت و کنار پنجره نشست. دستش را لبه ی پنجره گرفت و گفت : من چطور بخوابم پنجره؟پنجره خندید و گفت خوب معلومه .شبه تاریکه بچه ها باید بخوابند و بعد گفت چشماتو ببند و بخواب. دختر کوچولو سرش را پایین انداخت و با غصه به طرف پرده رفت. از پرده پرسید چرا هوا تاریک می شه ؟من تاریکی رو دوست ندارم. پرده هم خندید و گفت معلومه !چون وقت خواب شده و بچه های کوچولو هم باید بخوابند. دختر گفت آخه من که کوچولو نیستم. پرده گفت : دستتو روی بالش بزار و بعد چشماتو ببند و یکی از عروسکهای کوچیکت رو در آغوش بگیر و بخواب. دختر گفت: من خوابم نمی یاد. رفت و کنار ستاره ها و ماه و تاریکی نشست و گفت: چطور شماها بیدار هستید؟من خوابم نمی یاد چکار باید بکنم؟ اونا گفتند : برو توی تختت دراز بکش ؛ ما برایت داستان می خوانیم تا بخوابی.دختر کوچولو رفت توی تختش و گفت داستان را بخوانید .

اونا گفتند یه روزی روزگاری یه آفتاب بود که خجالتی بود و دلش نمی خواست غروب کنه .پادشاه به خورشید گفت چرا تو خجالتی ای؟آفتاب گفت چون دوست ندارم چشمامو ببندم و غروب کنم چون از ستاره ها و ماه بزرگ می ترسم . پادشاه گفت: فکر کنم باید ببرمت پیش فرشته ای که می تونه راه حلی پیدا کنه .فرشته  گفت:خورشید تو باید غروب کنی و اگر نکنی هیچکس نمیتونه استراحت کنه تا فرداش سرحال باشه . خورشید گفت باشه و بعد آروم غروب کرد . دختر کوچولو خوابش برد. شب خوبی بود . دختر خوابید و از شب و غروب خوشش آمد.